از دل پر درد خویش با تو چه گویم؟
گرچه پای امید دلم شکسته شده است و ماه به جز اندوه بر زندگی تنهایم نمی تابد و زندگیم به بیراهه زمان راه پیدا کرده ولی باز هم جز تو نمی خواهم حتی هیچ پروانه ای بر شانه ی لحظه هایم بنشیند
عزیزم گلی را به سینه ی من کاشتی که بهارش خزان نخواهد داشت
عزیزم دفتر دلم را ربودی اما افسوس سطری از این دفتر نخواندی
بازهم مینویسم
بازهم حکایتم را برایت میگویم
شاید که بخوانی
شاید که....
می خواهم حکایت شب زنده داریم را برایت بگویم
بگویم چه می کشم از درد اشتیاق شاید که وفا کنی وبسویم بشتابی
می خواهم بگویم که جدائی چه میکند
بگویم وبنالم ازتو ای ماه نازنین که آگه شوی زرنج وعشق پاک من
می خواهم بگویم که مهرت از دلم نمی رود
می خواهم به آسمان بگویم که از سوز دل من خبر دارد وبه تو
بگویم که از دست غم به کوه وبیابان گریخته ام
بگویم از روزهایی که مانند شمع سوختم و اشک ریختم
بگویم برایت چون مرغ پرشکسته به کنج غم نشسته ام و
می خواهم بگویم که جز ناله های تلخ نریزد ساز من و
می خواهم بگویم...