تبليغاتX
عاشقانه آرام

عاشقانه آرام

روح آرام مرا عشق چنین بی پروا کرد ... مرا از خود ستاند ... طوفان برپا کرد ...

تنگ است دلم ,قوت فریاد کجایی؟

                تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم

 و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم

                                            

کسی را دوست دارم که میدانم میتوانم در تمام مراحل به او تکیه کنم  !

یکی را دوست دارم ، بیشتر از هر کسی ،

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد !

 یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ،

او برایم یک دنیاست ! یکی را برای همیشه دوست دارم ،

 کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

 کسی که اشکهایم را دید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم !

 یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،

کسی که نگاه عاشقانه ی مرا دید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دگر بود !

                                        

 کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ،

 برای من عزیزترین است !

 یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد !

 نمی داند که چقدر دوستش دارم ،

نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

 یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست دارم !

  با وجود اینکه قلبم شکسته است  ، در این قلب شکسته ام در تکه تکه آن جا دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ،

کسی که  مرا کمتر از هر کسی  دوست  دارد !

 یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست

 اما .......... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم !

                        

کاش یه روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!

 

 

کاش باور داشتی در باورم

از نگاه شاپرک زیباتری

 با شکوهی مثل خورشید بزرگ

از نسیم لاله هم بی همتا تری

کاش باور داشتی امید من

 آتشی سوزنده دارم از غمت

 کاش می دانستی ای یکتاترین

 تا افق تا آسمان می خواهمت

 

                                                  

 

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی  دلم تنها تو را دارد

 

 

با تو غزل ستاره ها نورانیست

 دل در نگاه تو ، زندانیست

نگذر ز بهار ، باغ احساس

 چون بی تو تمام لحظه ها بارانیست

 

 

به حرمت خاطرمون ، به دوری فاصلمون  به تنگی رابطمون ، دلتنگتم ای مهربون .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/19ساعت   توسط عارفه 

راز مرا بدانید ...

 یک دلیل برای عاشق شدنم ، یک بهانه برای زنده ماندنم ،
                          

                                تویی آن دلیل و بهانه عاشقانه

 

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

و زمانی که از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون می اید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش می كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت   توسط عارفه  | 

به که ؟

 

سلام سلام سلامی سرشار از انرژی تا بخونید و پر انرژی بشوید

دوستان عزیزم این شعر را ابتدا خودم نوشته بودم البته به شکلی ناشیانه که دوست عزیزم زمرد کمکم کرد تا بتونم بهترش کنم  خودم که خیلی خوشم اومده شمارا نمیدونم به هر حال دوست داشتم اینجا هم از محبت های زمرد عزیز تشکر کنم که اینگونه زیبایش کرد

 

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

در کنار پنجره خموش ایستاده ام

در سکوت مبهم پنجره ها و

نت به نت قدم میزنم با واژه ها

و با خاطرات میخواهم

بارانی از واژه های نهفته از

دلم براه بیاندازم

میخواهم بگویم به که؟

کسی محرم اصرار نیست

با که گویم خواب باشد
باکوه سخن گویم هرچنداز دور

با او که استوار است و کمر خم نمیکند

وبه دیگری نمیگوید

با او میگویم اما نه

بهتر است سرم را بالا بگیرم

و با خورشید که بیدار است و پاک

کلام از زخم ها گویم نه نمیشود 

آرام نمیشود دلم

آرام نمیگردو نمیخواهد سخن بگوید

و روشنی خورشید هم چشم دلم را نمیگیرد

و روشنی خورشید به درازا نخواهد کشید

و جایگاهش را به دیگری تحویل میدهد

به که گویم که بر من ببخشد

آه دیگر نمیتوانم آرام باشم

دلم پر از حرف است و در سکوت سکوتی طولانی

آری پر از فریاد سکوتم

اما به که گویم

و سر روی شانه که گذارم

که امید داشته باشم اشکهایم را پاک میکند

و سرم را بی پناه نمیکند و کلامم را فاش

محرم را کجا یابم؟

در کنار پنجره خموش

در خود فرورفته ام و آوایی از اندوه در دل

از ذره ذره وجودم میخواهم بگویم

که در آنها غمی جاودانه رسوب کرده

و آتشی به پا کرده

و چشمۀ خروشان خون و درد و آه راه انداخته

میخواهم بگویم اما به که؟

تک وتنها

و غمگین و دل مرده

و افسرده در افکار خود به راه می افتم

و آفتاب همچنان مغرور خود نمایی میکند در اندام نحیفم

آه پروردگارا به که گویم

یافــــــــــــــــــتم

من یافــــــــــــتم

به که گویم

آری به خودش به خدای خودم

به خــــــــــــــــدا که خود گفته است

من دوست کسی هستم که دوستم بدارد

و همنشین کسی هستم که با من همنشینی کند

و همدم کسی هستم که با یاد و نام من انس گیرد

و همراه کسی هستم که با من همراه شود

، کسی را بر می گزینم که مرا برگزیند

و فرمانبردار کسی هستم که فرمانبردار من باشد

. هر کس مرا قلباً دوست بدارد

و من بدان یقین حاصل کنم ،

او را به خودم بپذیرم

و چنان دوستش بدارم که هیچ یک از بندگانم بر او پیشی نگیرد.

هر کس براستی مرا بجوید بیابد و هر کس جز مرا بجوید مرا نیابد

خالق یکتا گرچه میدانم که میدانی

میخواهم بگویم که...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت   توسط عارفه  | 

اگر منت مي نهي بر كلام من

به نام خالق مهربانی

                   به نام خالق آسمونی

 

 

 با احترام سلامت مي گويم

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

بازهم منم و یک برگه سفید

 

وقتی در ایوان دلتنگی هایم مینشینم وبه منظره خزان زده تنهایی چشم میدوزم,این یاد توست که مرا به کوچه باغ های بهاری عشق میبرد و چه خوب است وقتی در بارش باران بهاری محبت چتر ها را میبندیم و تو دستانم را میگیری و با هم عطر عشق را تلاوت میکنیم و بوی خاک باران خورده لحظه های آشنایی در تار پود وجودمان میپیچد ,لحظه هایی که درختان روحمان سر در هم آوردند و به هم پیوستند و شکوفه دادند و بارور شدند

 

یاد باد خاطرات حال,گذشته و آینده مان..که با یاد آنهاست که خزان تنهاییم بهار میشود..با یاد شور انگیز توست که بهاری میشوم عشق من..ای که تمام یادها و لحظه هایم به فدای نیم گاهت..به دنیایم جان میبخشد شوق خنده هایت

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/16ساعت   توسط عارفه 

انقدر دوست دارم که تو وبلاگ جا نمی شه

به نام محرم اسرارو پیوند دهندهه قلبها

هرچند که من گناهکارم یا رب
                        بر رحمت تو امیدوارم یا رب
                                      بر وسعت عفوت چه نگاه اندازم
                                                          بر کرده خود نظر ندارم یا رب

 

میخوام قبل از نوشتن حرف دلم رابگویم

 یه مدت برای آروم شدن دل بیقرار خودم مینویسم  ولی اگه اشکال نداره میخوام یه خواهش از تون  داشته باشم و اونم اینکه  کامنت خصوصی نذارید چون با عرض معذرت نخونده دلیت میکنم

 

میخواهم بگویم و بنویسم تا شاید این دل بیقرارم کمی آرام شود

 

هر شب که انتظار تو را می برم به روز شرمنده ام که بی تو نفس می کشم  در جوانی آنقدر آه کشیدم ز جهان سیر شدم صورتم گر چه جوان است ولی پیرشدم پیری آن نیست که بر سر زند موی سفید هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است بی جهت نیست که در کنج دلم جا داری و تمام وجودم به گرمای وجودت می اندیشد برایم آرامترین حس بودنی و در کنارت آرامترین فرد زمینم و انكه جان داد مرا عشقت بود انچه لرزاند مرا هجرت بود و  یاد آن دوران همیشه خوش بادکه در بازوانت تکیه میدادم و در دل  گریه میکردم و خنده بر لب میزدم و میگفتی امیدوارم همیشه این خنده بر لبانت باشد و ادامه میدادی خنده تو خوشحالم میکنه و منهم در دل آهی سر میدادم که خنده بر لب میزنم تا تو ندانی راز من وای یاد آن دوران خوش باد  

 

 

به چشمان مهربان تو مینویسم

 حکایت بی نهایت عشق را

تا بدانی که محبت و عشق را

در چشمان تو آموختم

 و با تو آغاز کردم عاشقانه ها را...

 

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره و این اصلا دست خودم نیست هر کاری میکنم و به هر شکلی خودمو مشغول میکنم اما نمیشه که نمیشه
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد ایکاش میدانستم آنروز این بیقراری امروزم را تا دیدگانم را بر هم میبستم و اطراف را نمیدیدم
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود یا شایدم موقعیتش نمیذاشت همراهم باشه
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد هنوز هم عاشقانه باورش دارم و خواهانش هستم

 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

 

 

 

 

با یاد چشمهای تو خوب است خواب من 

 از ابرها کناره بگیر آفتاب من

چشم تو را کجای جهان جستجو کنم

پایان بده به تب و تاب بی حساب من . . .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت   توسط عارفه 

خدایا ........

به نام و یاد او که زیبا ترین زیبایان و مهربانترین مهربانان است

 

عزیزم
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....

بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

وقتی هستی آنقدر محو تماشا و در کنار تو بودن هستم که

از گذر سریع لحظات غافل می شوم دوست دارم

 این لحظات کنار هم بودن را تا بی نهایت ادامه دهم... وقتی هستی همه چیز "تو" می شود و من سراپا چشم

 نمیدانی... نمیدانم.. هیچ کس نمی داند که چه قدر عاشقت هستم

 چه قدر برای کنار تو بودن پرپر میزنم چه قدر همیشه نگرانت هستم

 همیشه چشم به راهت هستم خدایا کی این هجران را پایان میدهی؟

خدایا این عشق پاک را از ما مگیر هر روز بر این عشق فزونی بخش و آن را شعله ور تر کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/11ساعت   توسط عارفه 

حکمتش چیست؟؟

 

به نام پروردگار عشق و

به نام پروردگار هستی

سلام به همه دوستان عزیز

سلامی زیبا به زیبایی لبخند یار

سلامی شیرین به شیرینی لحظه دیدار یار

سلامی گرم به گرمی لحظه در آغوش کشیدی یار

تقدیم به بی بهانه ترین عشق زندگیم

باز هم با دنیایی از دل تنگی بسوی تو آمده ام ...

چون مثل همیشه تنها همدم بی کسی هایم تو هستی ! باز به یاد تو آمده ام و مثل همیشه با تو میگویم این سکوت بیکران تنهاییم را ....


چقدر در این زندان بی رحم زندگی ، با سکوت مبهم ثانیه ها سر کردم ، به این امید که تو با من هستی .


نمیدانم چه بنویسم چرا که میخواهم بهترین کلامها را نثارت کنم اما واضح میگویم احساس واقعی من در کلام نمیگنجد


پس ساده می گویم :

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه زنم و تو را در آغوش خودم گیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ماه درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد

مرا تنها مگذار! نمی خواهم دراتاقی که از بوی خورشیدتهی است نفس بکشم. نمی خواهم درمحاصره دیوارها و پرده هاباشم. نمی خواهم شکل ماه راازیاد ببرم. بی تو لبخند مفهوم ندارد وزندگی یک معمای حل ناشدنی است.

بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است . بی توشعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی را که در باغچه کاشته ام رنگ وبویی ندارند. مراتنهامگذار! من نمیتوانم این همه کوه و صخره و آهن رابر شانه های نحیفم حمل کنم

عزیز دلم یادته روزی پرسیدم اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟در جوابم بدون تامل گفتی *چرا خیال*منم گفتم پس تا ابد مال منی؟

آره عزیزم قشنگ یادمه شادی آن روزم را و زیباتر از آن مزه حرفیست که دیروزگفتی *.....*و تلخ تر از امروزم تا بحال نچشیده بودم که گفتی*...........* ایکاش به خواص حروف مطلع بودی ایکاش میدونستی که خنده ای که به صورتم نشست کوهی غم و اقیانوسی اندوه و دشتی سئوال را در خودش پنهان کرده بود

 

دیگه خواستن یا نخواستن ، واسه من فرقی نداره

دیگه هیچی نمی تونه ، واسه من شادی بیاره
  آه واسه من مثل سرابه که بیام پیشت دوباره

میگه اشکام ، واسه چشمام ، تا ابد میخواد بباره

 

ایکاش میتوانستم سکوت نکنم و سخن گویم میتوانستم حرف دل را گویم اما آدمی یک اشتباه را دو بار تکرار نمیکند (ایکاش لال میشدم و حرف دلم را نمیگفتم بتو)پس سکوت میکنم تا ناظر گذر زمان و ورقهای دیگر تقویم عمرم باشم

 اما عزیز دلم میدانم که نمیخوانی اما من به امید خواندنت مینویسم گر چه میدانم خیلی از آبجی های مهربون و داداشای گرامی ام در مورد این نوشته استنطاقم خواهند کرد مینویسم تا بدانی و بدانند که روح خسته و دلتنگ و زود رنج مرا داروئی خوشتر از محبتی از طرف تو نیست

وقتی با تو آشنا شدم؛ درخت مهربانیتترا قدری بلند دیدم

که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم.

معجون معرفتت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم تمام نشد که هیچ بیشتر هم شد
.

و دریای عشقت آنقدر وسیع بود


که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم


و سرانجام در آن غرق میشوم ...

 




دیگه خواستن یا نخواستن ، واسه من فرقی نداره


دیگه هیچی نمی تونه ، واسه من شادی بیاره

 

با توام ... با تو که چشمهایت همیشه مرهمی بوده بر بی کسی ها و تنهایی ام ... من معجزه ی عشق را از نگاه تو میخوانم و بس ...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/09ساعت   توسط عارفه 

بعد از مدتی فراق از دوستان دوباره اومدم

سلام سلام سلام به همه دوستان عزیزم

سلام به تو با معرفت که درنبودم باز هم بیادم بودی و منت بر سرم گذاشتی و یادی ازم کردی

همین که یاد من کردی تشکر

                همین که باوفا هستی تشکر

                                       در این دنیا که مردم بی وفایند

                                                                همین که مرهم دردی تشکر

 و سلام به تو که تا نبودم را حس کردی مرا به فراموشی سپردی

 یاری که مرا کرده فراموش تویی تو

            بر ناله ی زارم نکند گوش تویی تو

                                        در کوی غمت خوار منم ، زار منم من

                                                                  در چشم دلم نیش تویی ، نوش تویی تو

به هر حال ممنون از همتون و یادتون باشه بر لب دریای حسرت کلبه ای دارم قدیمی از تمام دار دنیا دوستانی دارم صمیمی که به تک تک دوستانم مفتخر و به خود میبالم

عزیز یادی بکن از یار خسته غبار

           دوریت بر من نشسته

                                 دیگر تیری نزن بالی ندارم

                                                         وجودم از غم دوریت در هم شکسته .

من گل پژمرده ای هستم ، چشمهایم چشمه ی خشک کویر تشنه ی یک بوسه ی خورشید ، تشنه ی یک قطره ی شبنم .

ندارم لحظه ای از تو رهایی

                امان از عشق و از این آشنایی

                                            تمام ترس من ناگفته پیداست

                                                                مبادا بین ما افتد جدایی

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/18ساعت   توسط عارفه 

دوری فقط تعبیریست که فاصله ها از ما دارند ، اما بی خبرند از نزدیکی دلهایمان .

در میان همگان گشتم و عاشق نشدم / تو چه کردی که تو را دیدم و دیوانه شدم .

 

یاد بادا که دلم مشتاق دیدار تو بود

 روز و شب در طلب و هر لحظه بیدار تو بود

 دیدگانم را چه دانی که دگر سویی نیست

به فدایت ، که آن هم گرفتار تو بود 

 

عزیزم میدونی الان دارم چی می خورم ؟ حسرت یک لحظه دیدنت را !

 

                                        عزیز جونم  در دلی هر چند دوری از نظر /

                                         خوش تر آن روزی که باز آیی ز در / 

                                           با تو ما را خوش ترین دیدار باد /

                                            هر کجا هستی خدایت یار باد .

 

گل یخ زمستان تو هستم / اسیر ناز چشمان تو هستم / مرا پرپر مکن ای جانم ای دوست / که من مشتاق دیدار تو هستم .

 

در گلستان وجودم تو بدان شمع منی / نازنینم این را بدان همیشه در قلب منی .

 

نمیدانم چرا بیمارم امشب

             سکوتی خفته در گفتارم امشب

                                 غم اشک دلم آهسته می گفت

                                                     پریشان از فراق یارم امشب .

 

عزیز دلم  همواره بیاد داشته باش دست من کوتاه از دیدار توست    قلب من اما همیشه بیاد توست

 

و
بهترین لحظه ها وقتیست که بهترین ها به یادت باشند ، بهترین نیستم ولی بیادت و بیقرار حضورتم عزیزم

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت   توسط عارفه 

هر چه تو را نگاه میکنم سیر نمیشوم

به لحظه های "بی" توبودن سلام میکنم 

 به سینه ام دلی هست به نام میکنم

تمام میشود این فاصله ها بی گمان

 به لحظه های "با "تو بودن سلام میکنم . . .

 

ای سزاوار محبت , ای تو خوب بی نهایت, همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت

 

نه انگار نمیخواهد بگذرد روزهای انتظار
باید همیشه همین باشم ، یک عاشق بی قرار
انتظار و بی قراری نیز با تو شیرین است
کار هر روز و هر شب من همین است

 

تنها تویی تنها تویی در خلوت تنهاییم / تنها تو می خواهی مرا با این همه رسواییم

میترسم ، کاری کن که آرام بگیرم ، محبتی کن تا از درد عشق نمیرم

 

میخواهم غرق شوم در مهر و محبتهایت
میخواهم از حالا تا آخر عمر ببوسم گونه هایت
میخواهم بگویم خیلی دوستت دارم

 

تا چشمانم را بر روی هم  میگذارم ،
فکر تو نمیگذارد که آرام بگیرم
تو چه کردی با من ،

 اینگونه نبودم هیچگاه
چه آوردی بر سر من

 

 

نمیدانستم درد عشق ، چه دردیست
آن روزی که عاشق برای عشقش میمیرد چه روزیست
تو آمدی و معنی زندگی را فهمیدم
عاشق شدم ، از لحظه ای که قلبم را به تو دادم غرق در دنیای عاشقی شدم
حالا من ماندم و دل عاشقم
لحظه ها میگذرد با بهانه های دل عاشقم


میخواهم بمیرم و  بعد بگویم شدم فدایت

 

مثل من تنها بودی
مثل من همسفر غمها بودی
مثل من در انتظار یاری با وفا بودی
در آرزوی داشتن عشقی بی ریا بودی
حالا دیگر من تنها نیستم و تو همان یار باوفای منی
تو نیز دیگر تنها نیستی و تمام هستی منی

 

 

یادت در ذهنم و عشقت در قلبم

 و عطر مهربانیت در تمام وجودت است

عزیزم محبت را در پاکی نگاهت

 و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم

و بدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/26ساعت   توسط عارفه  |